X
تبلیغات
زاگرس زیباترین زیباهاست
کوهنوردی مستقل.....

یکی از زیباترین کارهای در زمینه موسیقی که تا الان شنیدم و دیدم کاری است

دوستان توجه کنند که گفتم یکی از زیباترین 

ازگروه رستاک با نام همه اقوام من

 حتما گوشش بدین جون خودتون و هرکی که دوسش دارین

http://www.rastak.ir

 آلبوم همه اقوام من
 
بارون (لری)
 رعنا (گیلکی)
 گل گل (آذری)
 لیلا (خراسانی)
سوزله (کردی)
 بلال (بختیاری)
 مروچان (بلوچی)


...و میخام متن ترانه های این آلبوم را به اضافه ترجمه آنها و فلسفه این ترانه ها جمع کنم از دوستان هموطن لرستانیم برای ترانه بارون -- دوستان آذری برای ترانه  گل گل -- دوستان خراسانی برای ترانه لیلا --دوستان کردستانی برای ترانه سوزله  -- دوستان بختیاری برای ترانه بلال -- دوستان بلوچی برای ترانه مروچان-- کمک میخام.

ترانه رعنا و گل گل را در دامه مطب ببینید.


منتظر بقیه دوستان برای بقیه ترانه ها هستم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آذر1389ساعت   توسط مهشید  | 

امشو اول قاره  خیر د هونت بواره

نون و پنیر و شیره  كیخا هونت نمیره

چی به علی كوشكه بیاره

امشو اول قاهاره نون و پنیر و شیره كیخا هونت نمیره

نون و پنیر و حلوا كیخا هونت لنگ والا

نون و پنیر و شیره كیخا هونت نمیره

با صدای فرج غلیپور

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آذر1389ساعت   توسط مهشید  | 

  در حاشیه های سرچشمه کارون و درقلب جنگلهای انبوه بختیاری و درمیان قله های افراشته زاگرس شخصیتهای برجسته ای برخاسته میشوند که با احاطه کامل بر فرهنگ زمان بار سنگین و تاریخی ایل را بر دوش میکشند و همچون نگین درخشانی بر تارک تاریخ سرزمین خویش میدرخشند

در روزگاران قدیم در سرزمین بختیاری خوانین نقش بسیار عظیمی در طوایف بختیاری داشتند و مالیات و خرج و مخارج خود را از مردم می گرفتند

در روستای للر به خاطر نداشتن پول ، از مردم جو و گندم وغیره مالیات می گرفتند. روزی خان برای گرفتن مالیات بدون اجازه عبدممد للری یک رأس گاو و یک رأس قاطر از او می برد

عبدممد باخبر می شود و پیش خان می رود و به او می گوید که یکی از آنها را برای مالیات ببر و دیگری را برای امرار معاش خود و خانواده پس بده

خان به خنده تمسخرآمیزی می گوید که در ازای آن باید پول بدهی و آنرا از من خریداری کنی

عبدممد ناراحت و پریشان برمی گردد تا اینکه بعد از گذشت یک سال دوباره خان به روستای کُتُک می آید و به عبدممد خبر می دهند که چند روز دیگر خان به للر می آید عبدممد که از کار خان عصبانی بود تفنگی آماده می کند و به قصد انتقام منتظر خان می ماند

خان به روستای للر می آید و جو و گندم ها را به آسیاب للر می آورد و آنها را خرد میکند
عبدممد با تفنگی در دست ، خود را به نزدیکی محل خان می رساند و از لابلای سنگ های آسیاب خان را نشانه می گیرد و به او شلیک می کند . خان زخمی می شود و سر و صدای مردم و سربازان خان بلند می شود . خان درحین افتادن می گوید که عبدممد به من تیراندازی کرده وگرنه کسی جرأت این کار را نداشت

کدخدایان و ریش سفیدان محل ناراحت و وحشت زده بالای سر خان می آیند و دنبال عبدممد می فرستند . عبدممد می آید و کدخدایان و بزرگان محل از او سؤال می کنند که چرا این کار را کردی و می گوید که من با رنج بسیار برای امرار معاش خود زحمت کشیدم و من زیر بار ظلم نمی روم و مالیات نمی دهم
بعد از این حادثه خان دیگر به للر نیامد و مردم از شر مالیات راحت شدند و شهامت و شجاعت عبدممد باعث شد که مردم للر به زندگی خود در کمال آرامش ادامه دهند


دختر بختياري

 

داستان عشقی عبدممد  للری 

عبدممد جوانی بود اهل کتک Kotok  للرLalar که روستایی است در شمال غربی منتهی الیه خاک بختیاری.
او در سوارکاری و تیراندازی بی رقیب بود. او را یک جوانمرد می دانستند که کارش گردش در کوه و دشت بود. تفنگی را حمایل میکرد و همیشه تازیانه بلندی در دستش بود. همه جا را زیر پا میگذاشت تا زمانی که با «خدابس» دختر زیبای روی ده برخورد می کند و هردو شیفته هم میشوند.

عبدممد کسانش را به خواستگاری خدابس میفرستد ولی برادران و خویشاوندان خدابس مخالفت می کنند و می گویند که عبدممد دزد است و لیاقت او را ندارد و مانع ازدواج آنها میشوند.
اما هیچکدام از این دو دلداده نمی توانستند از عشق هم بگذرند تا اینکه قرار میشود که خدابس را به دیگری شوهر بدهند. هرچه خدابس عز و التماس می کند فایده ای نمی بخشد و بساط عروسی راه می افتد. خدابس که دلش در جای دیگری گرو بود، در یک دیدار مخفیانه با عبدممد جریان را با او در میآن میگذارد و قرارشان این شد که در شب عروسی با یکدیگر فرار کنند.

شب عروسی خدابس فرا می رسد. طبق رسم عشایر، چادری را در بیرون دهکده برای عروس و داماد برپا میکنند. هنگامی که خدابس و شوهرش به چادر میآیند، خدابس از او میخواهد که برود از دهکده آب بیاورد. همینکه داماد برای آوردن آب بیرون میرود، خدابس از چادر خارج میشود و به سوی قرارگاه با عبدممد که سوار بر اسب سفیدی در انتظار او بود می شتابد.
آنها هفت شبانه روز اسب میتازند و از دهات مختلفی می گذرند.

زین مایون بزنین ور مایون نیله  – مو بردم خدابس هف شو تیره
(زین را به مادیان نیله برنید  – من خدابس را هفت شب تیره بردم)

پشتم کوه پیشم کمر دورم تفنگچی -  خدابس جون بوت تن پاته ورچی
(پشتم کوه و جلویم کمر و دورم تفنگچی است  -  ای خدابس بجان پدرت تندتر قدم بردار)

بعد از هفت شبانه روز راه به شوشتر می رسند. مدتی در شوشتر می مانند و سپس آهنگ ولایت میکنند. این بازگشت بنا به سفارش مردم طایفه بود که به آنها پیغام میدهند دیگر آبها از آسیاب افتاده و میتوانند به ده باز گردند. پیغام میدهند که از گناه آنها صرفنظر کرده اند بشرطی که خسارت داماد اولی را بپردازند. خدابس و عبدممد راه می افتند تا به اندیکا و قلعه زراس در شمال خاک بختیاری می رسند.
خان محل از قبل نقشه ای برای آنها طرح کرده بود که بلافاصله خدابس و عبد ممد را می گیرند و دست بسته به خدمت خان میفرستند. عبدممد مدتی در زندان خان در حالی که پاهایش را با زنجیر بسته بودند گرفتار می ماند. اما بعد موفق میشود با پرداختن رشوه بیکی از آدمهای خان از زندان بگریزد.

عبدممد به للر میرود تا سراغ خدابس را بگیرد. هنگامی که به رودخانه میرسد می بیند که جسد خدابس را برای شستشو به آنجا آورده اند. دیوانه وار مشت به سر و صورت خود می زند.

به کتک سیل ایزنم للر دیاره  -  لاش اسبید خدابس مین اوو دیاره
(به کتک نگاه میکنم للر پیداست -  بدن سفید خدابس در آب پیداست)

چارشنبه بیست و یکم سوگل بردم -  ار دونستم ایمیره جون ئی سپردم
(چهارشنبه بیست و یکم سوگل را بردم -  اگر میدانستم میمیرد خودم جان می دادم)

عده ای از ریش سفیدان و آشنایان می آیند و عبدممد را دلداری می دهند و معلوم میشود که برادران خدابس او را بوسیله سم از بین برده اند. عبدممد قسم میخورد که انتقام بگیرد و همین کار را هم میکند. او بعد از کشتن برادران خدابس و پسرخان که قرار بود با خدابس عروسی کند،  به جایی میروند که دیگر هیچکس از او خبری بدست نمی آورد.
از آن زمان ببعد افسانه عشق عبدممد للری و خدابس روی زبانها می افتد و شاعران افسانه این دو دلداده را در تک بیت های محلی می آورند.

برگرفته از کتاب: فرهنگ بختیاری اثر عبدالعلی خسروی

برگرفته از :

http://abdemamad.com/

http://karkabod.ir/post/800

+ نوشته شده در  شنبه 27 آذر1389ساعت   توسط مهشید  | 

 

۱۵ آذر بود وارد دانشگاه شدم از همون دم در فهمیدم امروز خبرایی هست. حراستیه که به روز اجازه میداد کسی وارددانشگاه بشه بعدشم که وارد میشدی از اومدنت پشیمون میشدی . پر ریخته بودن تو دانشگاه غول بیابانی هایی که نمیدونم از کجا آورده بودن.........خیلی فکر کردم تا فهمیدم ای بابا فردا 16 آذر ..........

امروز ۱۶ آذر تعداد غول بیابانی ها چند برابر شده

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آذر1389ساعت   توسط مهشید  | 

مهوش (خواننده بروجردی)

 

به نوشتن عادت ندارم و همیشه به جای نوشتن دنبال نوشته های موجود میگردم تا چیزی شبیه  بدانچه در ذهنم میگذرد پیدا کرده و بخانم ولی اینبار پیدا نشد.از نوشتن چیزهای بیهوده بیزارم ولی نمیدانم آیا ارزش هایی که برای بیهوده بودن یا نبودن یک  نوشته انتخاب کرده ام درست است یا نه...........


جمله ای زیبا هست

 کجا خوشه اون چه که دل خوشه

 کجا خوش هستی جایی که دلت خوش باشد به هر جا قصد سفر می کنیم یقین داشته باشید که نخست دلتان به آنجا باید سفرکند وقتی دل رفت دو پا خود به خود به راه میافتند

 شعر پایین از خودمه و اونو در برنامه کولجنو به گهری که به جای اینکه  ۲.۵ روزه تمام بشه ۴ روز طول کشید  به ذهنم رسید

اری هر چی میریم کوه پشت کوهه

 مری شهرم گم بیه شهرم کجانه

مری کوهها دل نملن ام دل بکنن

 میی کوهها نملن دشو دل بکنم

اری کوهها بلید برم دوباره ورمیردم

میی کوهها نمی نیتو بیم ها چشم انتظارم

ترجمه

  هر چی میرویم کوه پشت کوه است  گویی شهرم گم شده است شهرم کجاست انگار کوهها دلشان نمیاید من بروم انگار کوهها اجازه نمیدهند من بروم ای کوهها بزارین برم دوبار برمیگردم ای کوهها انگار نمیدانید پدرم چشم انتظارم هست

منه بی کوه یعنی من بدون وجود خارجی

بهترین خاطرات و لحظاتم را در کوهها سپری کرده ام . کوهها برای من نماد قدرت- اعتماد به نفس -شجاعت -منطق بدون رعایت حرمت و خط قرمزها -محکم بودن -مهربانی- زیبایی  هستند در کوهها به دنبال چیزهایی که دوستشان دارم میگردم به دنبال اندیشه های .......

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آذر1389ساعت   توسط مهشید  | 

میدان کوهنورد بروجرد

هی وه خوشی هی وه شادی

هی وه شادی هی وه خوشی

این شعار بالا که در آن از کلمات عربی استفاده نشده و از دیرباز در کوهها بر سرزبان کوهنوردان بروجردی جاری میشود یکی از اعضای گروه با صدای بلند میگوید : هی وه خوشی  بقیه جواب میدهند هی وه شادی همان شخص دوباره فریاد میزند : هی وه شادی بقیه جواب میدهند هی وه خوشی  بروجردی ها  تا جایی که سعی کردند این شعار را بین سایر کوهنوردان شهر دیگر اموخته اند از جمله گروه کوهنوردی باستان اراک 

به همه شما هم توصیه میکنم از آن استفاده کنید چون صد در صد برای تجدید نیروی اعضای گروه بسیار موثر است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آذر1389ساعت   توسط مهشید  | 

 

امروز روزتولد وبلاگ زاگرس زیباترین زیبایی هاست این کیک کساییکه میخان بیان تولد کادو هم خاستین بدین چه بهتراز خدامه

........ و جادارد تشکری بسیار زیاد از گروه کوهنوردی پرواز اراک کنم که همه انگیزه مرا در کوهنوردی و وبنویسی دو چندان کردند و در برنامه  دماوند تابستان 88 که همراهشان بودم هر چند موفق به صعود قله نشدم ولی تجربه هایی  به دست آوردم که بسیار بسیار برایم  ارزشمند هستند. این اولین برنامه ای بود که خودم تنها با گروهی غیر از دوستان فامیل و پدرم میرفتم و خیلی هم بم خوش گذشت مخصوصا آب گرم رینه........

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آذر1389ساعت   توسط مهشید  |